قیامت  بی  حسین  غوغا  ندارد               شفاعت بی حسین معنا ندارد    

     حسینی باش که در محشر نگویند           چرا پرونده ات امضاء ندارد  .  .  .   


 

 

 

 

 

 

 

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم . . . * . . . از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ما هم کربلایی می شدیم . . . * . . . در رکاب تو فدایی می شدیم

 

نزدیک غروب بود. دیگر صدای فریاد تیر و شمشیر نمی آمد. تنها صدای ناله های کودکی سه ساله بود از پشت سنگریزه ها، صدای دوان دوان قدم زدن سجاد به سوی قتلگاه و گریه های جانگداز زینب (س) که فضا را پر کرده بود و دیوار شیشه ای سکوت را می شکست‎. ‎ اوضاع بسیار آشفته بود. زنان گریه می کردند و اسب امام در میان جمعیت زنان جان می داد و بچه ها با صدای سوزناک پدر خود را صدا می زدند‎. ‎زینب از میان آنان بلند شد و به سمت سربریده حسین حرکت کرد به دور قتلگاه چرخید مثل ابر بهار بارید و سخن گفت: حسین من، برادر پرپر شده ام. بیدار شو با من حرف بزن. چشمانت را باز کن. طاقت دوری ات را ندارم‎. ‎ چشمان امام سایه به سایه زینب حرکت می کرد. زینب سرگردان به دنبال آن خورشید زخمی قتلگاه را دور زد تا نشانی از او یابد. ناگهان قبر کوچکی را دید، به بالای سرش رفت، گریست و در عمق سکوت خاطرات آن طفل را در جلوی چشم خود به تصویر کشید‏‎. ‎ یک تیر دیگر بیشتر باقی نمانده بود. علی اصغر در بغل بابا بود، دستان امام می لرزید و قلبش تند تند می تپید علی با نگاه به پدر در باغ سبز چشمان او گل عاطفه ای کاشت و آن را با اشک التماس آبیاری کرد آب می خواست، ناله می کرد، اشک می ریخت‎. ‎اما کسی نبود که به او آب دهد، او را سیراب کند، قلبش را آرام کند و ناله هایش را ساکت، یکدفعه تیر رها شد و گلوی علی اصغر را تکه تکه کرد‎. ‎شکوفه امید در دلش پرپر شد و عشق با نفس باد پرواز کرد. گل عاطفه اش در باغ چشمان پدر پژمرد و تنها گلبرگ های خشکیده آن به جا ماند‏‎. ‎امام خشک شده بود‎ ‎.
همان طور که به صورت زیبای علی اصغر نگاه می کرد گفت: علی جان ستاره ی امیدم، چرا دیگر بی تابی نمی کنی، بهانه تشنگی را نمی گیری علی اصغر آهی کشید و در بغل بابا پرپر شد‎. ‎امام سفت در آغوشش گرفت و چند قدم آن طرف تر قبر کوچکی کند تا او را به خاک بسپارد‎. ‎اما همان لحظه صدایی غریبی از لابه لای جمعیت سپاه امام به گوش رسید. او رباب بود، مادر دلسوخته  علی اصغر. امام برگشت تا چشمش به رباب افتاد سر خم کرد و گریست‎. ‎چرا دیگر صدای علی من نمی آید، او که بی تاب بود، بی قراری می کرد، چرا دیگر آب نمی خواهد. امام برگشت تا ستاره  خاموشش را در قبر بگذارد، همان لحظه رباب گفت: علی من زنده است، با من حرف می زند، از من آب می خواهد، او را کجا می بری، کجا می بری‎. ‎قلب امام تکه تکه مثل شمع می سوخت بر گونه هایش می لغزید و بر لبان علی اصغر به زندگی خاتمه می داد رباب علی را در بغل گرفت و برای آخرین بار با کودک خود حرف زد: علی جان به من بگو که تمام اینها خواب است، یک افسانه است که بی تو آن را به گورستان فراموشی می سپارم‏‎. ‎آخر علی جان اگر تو نباشی پس من برای چه کسی لالایی بخوانم، دیگر به امید چه کسی زنده باشم. چشمانت را باز کن. اما چشمان آسمانی و زیبای علی اصغر که در روبه‌روی افق های خورشید
می درخشید، هرگز باز نشد‏‎. ‎رباب به خیمه برگشت. بالای سر ننوی خالی نشست و لالایی خواند و به یاد نگاهش اشک ریخت‎. ‎
لای لای علی اصغرم، لای لای علی اصغرم
لای لای علی جان، لای لای علی جان

ایام شهادت امام حسین سرور و سالار شهیدان بر شما دانش آموزان ، اولیاء ،همکاران گرامی تسلیت عرض میکنم و امید که بهره لازم و وافر را از این ایام ببریم.